Tuesday، January 31، 2012

دختر خجالتی ای از آب در آمدم سر پیری. داشتم به سعیده می گفتم که من خجالتی هستم، هرهر خنده ول داده که ولم کن بابا! خب راستش را بخواهید هیچ وقت خودم را آدم خجالتی ای طبقه بندی نکرده بودم در زندگی. شاید چون توسط آدم های مختلفِ متفاوتی با عنوان "بی حیا" خطاب شده بودم. نه اینکه بگویم هیچ وقت در زندگی م خجالت نکشیده بودم ها، اما در موقعیت هایی بوده که هر آدم باچشم و رویی خجالت می کشیده. نه مثل حالا. حالا؟ بعله. همه اش در همین سه هفته اخیر اتفاق افتاد. از ایران که برگشتم. راننده تاکسی پرسید اهل مراکشی؟ گفتم نه، ایرانم. گفت آهان! پس برای همینه که اینقدر خجالتی هستی. دخترهای مراکشی خجالتی نیستند. این اولین باری بود در زندگی م که بهم می گفتند خجالتی. آن هم کی؟ راننده تاکسی! یعنی سطح معاشرت در حد صفر، چندلحظه به همه اینها فکر کردم و بعد گفتم نه ولی، من خجالتی نیستم. یک مدل نازی کوچولویی خندید و گفت نه خب طبیعی هست. من غریبه ام بالاخره! گذشت. دوستِ عود آمده بود خانه مان. اتفاقن انگلیسی بلد نبود اصلن و من کلن باهاش فرانسوی معاشرت می کردم و خیلی بهم خوش می گذشت. بعدن به عود گفته بود که من خیلی نایس و خجالتی هستم. نایسش را احتمالن عود خودش اضافه کرده. پسرخاله هایش هم همین نظر را بعدتر داده بودند. یعنی می خواهم بگویم یک آدمی که تازه مرا می بیند اولین چیزی که به چشمش می آید همین است. همیشه هم اینقدر برای خودم نامحسوس نیست. حس می کنم که صورتم یکمرتبه گر می گیرد، گونه هام بنفش می شود و عرق می ریزم. نمی توانم توی چشم آدم ها نگاه کنم. بعد هی که زمان می گذرد بدتر می شوم. یعنی در موقعیت های بیشتری خجالت می کشم. حتی خجالت می کشم توی جمع حرف بزنم. دقیقتر بخواهم بگویم به زبان فرانسه که حرف می زنم کلن در فاز خجالت به سر می برم. چقدر خجالتی بودن سخت است اما. انرژی می گیرد. شب که می شود آدم له است. دلم چقدر در زندگی همیشه برای آدم های خجالتی می سوخت. چقدر بدبخت شدم حالا خودم. اما تجربه این دو سه هفته را بخواهم برایتان بگویم، مردم کلن با آدم های خجالتی خیلی مهربان ترند. راننده تاکسی چمدان هام را تا در آسانسور آورد. دوست عود تمام فیلم های مستند حوصله سربری که از ایران داشتم با حوصله تماشا کرد. پسرخاله هایش قول دادند که یک روز مرا با موتور دور پاریس بگردانند. الی در مقابل کوچکترین فشار محیطی به فشار آورنده می پرد که اذیتش نکن، بذار راحت باشه. خلاصه فشار دنیا کم شده. خودم اما یک هاله فشار دور خودم دارم. آخ داغ است که نگو..
.

1 .:

هما گفت...

آی گفتی...وقتی به یه زبان دیگه مسلط نیستی مجبوری یه جاهایی ساکت شی و بقیه فکر می کنند چقدر خجالتی هستی